من، آن منفعل قدیم نیستم!

درخواست حذف این مطلب
از بچگی تا سالهای آ دبیرستان، جوری تربیت شدم که همیشه یه دختر آروم و منفعل و ممتنع باشم. همیشه تو دعواهای من و داداشم، اون پیروز میشد چون حمایت مامانم رو داشت اگر چه حق با من بود! حق اعتراض به انتخابهای مامانم در مورد خودم رو نداشتم چون با سرکوب شدیدی مواجه میشدم. تو مدرسه هایی درس خوندم که سیستم پادگانی داشتن، حق اعتراض و گرفتن حق مون رو نداشتیم و این وسط ایی میتونستن حرفشون رو به کرسی بشونن که از نظر شخصیتی مثل من منفعل نبودن. همیشه، یه بغض فرو برده، یه حس عاجزی از ناتوانی گرفتن حقم رو داشتم. پیش ی که بودیم یه معلم ادبیات داشتیم که میگفت تربیت یه بچه ی همیشه راضی با یه شخصیت منفعل که کاری نداره! کافیه که از همون بچگی کوچکترین اعتراضی که کرد شدیدا سرکوبش کنی. هنر اینه که به بچه ات جرئت بدی، بهش اجازه ی انتقاد بدی... غیر این باشه تو زندگی شویی اش هم میبازه! علاوه بر همه ی اینا همیشه من رو از شرکت تو خیلی از فعالیتها ترسوندن... اینکه هیچ وقت ی جمعی نباشم و همیشه پیرو باشم! هیچ وقت مسئولیتی رو قبول نکنم،تابع جمع باشم، مخالفت نکنم مبادا که ی باهام دشمن بشه. اما، تقریبا از سال آ دبیرستان چیزی رو درونم احساس . انگار یه چیزی درونم آروم نمیشد در برابر این همه سکوت و پیروی و تقلید. کم کم کم کم، شخصیت همیشه منفعلم عوض شد، دیگه سرکوب شدنا برام مهم نبودن... دیروز یه مسئولیتی رو قبول تو کلاس، با وجود و علم به تمام خطرات احتمالی و ریسکها. بالا ه من باید قدرت نه گفتن و تو رودربایستی نموندن رو یاد بگیرم. تا که پس فردا اگر ی تو محیط کارم ازم کار غیر عرف و قانون و شرع خواست قدرت رد ش رو داشته باشم. الآن هم اینجا مینویسم تا که ثبت بشه این روزهام، که بعدا به خودم بگم ببین دختر! همه ی اون ناراحتی های دلت، همه ی تنهاییات، تمام اون حس های وحشتی که بقیه با حرفاشون بهت القا ... ازت یه شخصیت فعال ساخت...