بسم الله القاصم الجبارین!

درخواست حذف این مطلب
ساعت 6:54 a.m مانتویی که مامان تازه دوخته رو اتو و پوشیدم، کیفی که لیلا با پول کارانه اش واسم یده فرستاده رو با کتاب medical terminology پر و سنگین ، کفشم رو بعد قرنی! وا زدم. طبق عادت معهود کپسول لانزو قبل صبحونه رو خوردم (جاش تو مری ام آزارم میده.)استرس دارم و یه پروپرانولول انداختم بالا، مشغول صبحونه میشم... تو همین بحبوحه ی آماده شدن برای اولین روز ترم 2، با همین ذهن تب دارم... مدام با خدا از دغدغه هام میگم... خدایا! میشه هوای قلبم رو داشته باشی؟! که دیگه نش نش؟! من نگهبان خوبی واسه ی این دل نیستم، تو کمکم کن... خدایا کمکم کن که احساساتم بر عقلم چیره نشه... خدایا! میشه مراقب تنهاییام باشی؟ که دست به هر کاری نزنم و هر بی سر و پایی رو دوست و همدم ندونم؟ میشه حواست باشه، که گرفتار آدمهای اشتباه نشم؟ میشه لطفا، آستانه تحملم رو بیشتر کنی تا که بنده هات رو با تمام نقص و کاستی هاشون، دوست داشته باشم؟ میشه همیشه به یادم بیاری که تمام تلاشهای قبل و بعد کنکورم، برای خدمت به خلق تو بوده و نه برای غرور و ف فروشی؟ تا اینجا دستم رو گرفتی و بالا آوردی... میشه حالا محکم تر بگیریش تا که تمام توانم رو متمرکز روی یادگیری م و درگیر حواشی نشم؟ میشه به اطرافیانم کمک کنی، تا که بیشتر من رو بفهمن و درک کنن؟ کمکم میکنی که ارزش قضاوت و دیدگاه مردم برام کمرنگ و کمرنگ تر بشه و تنها نظر خودم و خودت برام مهم باشه؟ . . . خدایا، تو این شروع دوباره، محکتر دستامو بگیر و بیشتر مراقبم باش!
ساعت 7:40 ،سرویسا کم کم دارن راهی میشن...