شعر اندوه

درخواست حذف این مطلب

عشق تو به من آموخت... که اندوهگین شوم و من از روزگارانی پیش محتاج زنی بوده ام که به محزون شدنم وا دارد زنی که بر بازوانش چون گنجشکی بگریم زنی... که هایم را چون های بلور ش ته گرد آرد * عشق تو، ای بانوی من، مرا به بدترین عادتها خو گر کرده است به من آموخته است... که هر شب هزاران بار در فنجان قهوه ی خود نظر کنم... طبابت عطاران را امتحان کنم... و در خانه ی پیشگویان را بزنم... به من آموخته است... که از خانه ی خود خارج بشوم تا پیاده روها را پا ازی کنم و در پی رخسار تو باشم... در بارانها و در روشنای نور خودروها... و در پی پیراهنت باشم در میان پیراهن های ناشناسان... و در پی خیال تو حتی... ختی در برگه آگهی ها عشق تو به من آموخته است که چگونه ساعت ها سرگردان پرسه بزنم در جست و جوی گیسوانی کولی وار محسود همه ی کولی ها در جست و جوی رخساری... ص که خود همه ی رخسار ها و صداهاست * عشق تو... ای بانوی من تا درون ای حزن و اندوهم برده است... و من پیش از آنکه تو را بشناسم... به درون ای حزن و اندوه قدم ننهاده بودم و هرگز نمیدانستم که اشک تجسم انسان است و انسان بی اندوه یادگاری از انسان است... * عشق تو به من آموخته است که چون نوباوگان رفتار کنم... رخسار تو را با گچ نقش بزنم بر دیوارها... بر بادبانهای صیادان... بر ناقوسها، چلیپاها عشق تو به من آموخته است... که چگونه عشق جغرافیای زمانها را دگرگون می کند به من آموخته است... که وقتی عاشق می شوم زمین از دوران باز می ایستد عشق تو... به من چیزهایی آموخته است که هرگز در خاطر نمی گنجید پس قصه های ک ن را خواندم... و به قصرهای شاه پریان پای نهادم... و در رویا دیدم که دختر سلطان مرا به همسری گزیده است... آن که چشمانش از آبهای خلیج ها شفاف تر است... و لبانش از گل انار خواستنی تر... در رویا دیدم که چون شهسوارانش می ربایم... و دیدم که گردن آویزهای مروارید و مرجانش پیشکش میکنم عشق تو، ای بانوی من، به من آموخته است که هذیان چیست آموخته است... که چگونه عمر میگذرد و دختر سلطان نمی آید... * عشق تو به من آموخته است که تو را در همه چیز دوست بدارم در درختان ، در برگهای زرد خشک در هوای بارانی... در باد و بوران... در کوچک ترین قهوه سرایی که شامگاهان قهوه ی سیاه خود را در آن مینوشیم... عشق تو به من آموخته است... که پناه ببرم به هتلهایی بی نام و کلیساهایی بی نام و قهوه خانه هایی بی نام عشق تو به من آموخت که غم غربت، دو چندان میشود شبها... به من آموخته است که بی گریه مویه کنم عشق تو به من آموخته است که اندوهگین شوم و من از روزگارانی پیش محتاج زنی بوده ام که به محزون شدنم وادارد زنی که بر بازوانش چون گنجشک بگریم زنی که... هایم را چون های بلور ش ته گرد آرد...

+نزار و معشوقه ...